دلتنگی
تو این شب غریب کسی به فکر ما نبود
تو این دیار بی کسی هیچ کس دل سوزمون نبود
حالا تو هم تنهام نذار ' نذار که تنها ببمونم
تو این شهر شلوغ چه کار کنم نمیدونم
ولی این و یادت باشه هر جا باشی دوست دارم
حتی اگر هم یادی از من نکنی بازم میگم دوست دارم
خدانگهدار عزیز خوشت باشه که هستی
چون دوست من تو هستی
برات دعا میکنم , برات دعا میکنم
یک چیزی تو دلم هست میگه بازم میایی
خدا کنه درست باشه دل میگه میایی
گر چه نزدیکم بهت ولی دلم تنگه برات
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط
خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايمبراي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که
نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاييادت رنگ مي زنم...

شمع سوخته
یکی بود یکی نبود قتی خورشیدطلوع کرد
از پشت پنجره قدیمی،شمع سوخته ای را دیدکه از عمرش
لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد وگفت:دیشب تا صبح
خودت را فدای چه کرده ای؟شمع گفت:خودم را فدا کردم تاکه او در غربت شب
غصه نخورد.خورشید گفت:همان پروانه که باطلوع من تو را رها کرد
شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار میکند
وبرای کار خود هیچ توقعی نداردزیرا که شادی او را شادی خود میداند
خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره
به وجودآیی دست داری چه چیز شوی؟شمع به آسمان نگریست
وگفت:شمع.....دوست دارم دواره شمع شوم.خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت آری شمع ....دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم
و شب پروانه راسحر کنم،خورشید خشمگین شدو گفت:چیزی بشو مانند من که سالها
زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست ونابود شوی!شمع لبخندی زدوگفت:من دیشب
در کنار پروانه به چیزی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت
به آن نرسیدی.......من این یک شب رابه همه زندگی وعظمت وبزرگی تو نمیدهم
خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت را برده ای پس چرا گریه میکنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خود گریه نمیکنم،اشکم از
برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت وتاریکی شب چه خواهدکردو
گریست وگریست تا که برای همیشه آرامید.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 19:56  توسط الهه
|






تولدت مبارک 







خیلی دوستت دارممممممم



واسمون دعا کنین .یادتون نره 



